![]() |
![]() |
|
| خدایا آنقدر بر پای طلب تاول نامرادی نشسته است که جز تو هیچ معبودی را سراغ ندارم........ |
|
روزه ی هجر تو از پای بینداخت مرا كی شود با رطب روی تو افطار كنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 مهر1388ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط angel |
|
|
دعا كن از سر كوي تو باز پس نروم و در هواي تو باشم پي هوس نروم چو مرغ جانِ مرا ميكشي به باغ حضور كجاست راه فرار من از حكومت تو شكار كن كه فراتر ز تيررس نروم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 مرداد1388ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط angel |
|
|
خدایا تو با دوستانت از همه انس گیرنده تری و برطزف کننده نیازهای توکل کنندگانی ؛بر اسرار پنهانشان آگاه و به آنچه در دل دارند آشنایی ،و از دیدگاه های آنان با خبر؛و رازشان نزد تو آشکار و دلهایشان در حسرت دیدارتو داغدار است ،اگر تنهایی و غربت به وحشتشان اندازد یاد تو آرامشان می کند ، اگر مصیبت ها بر آنان فرود آید ، به تو پناه می برند، و روی به درگاه تو دارند ، زیرا می دانند که سررشته کار ها به دست توست و همه ی کارها از خواست تو نشات می گیرد . خدایا اگر برای خواستن درمانده شوم ، یا راه پرسیدن را ندانم تو مرا به اصلاح کارم راهنمایی فرما و جانم را به آنچه مایه رستگاری من است هدایت کن ، که چنین کاری از راهنمایی تو بدور و از کفایت های تو ناشناخته نیست .خدایا مرا با بخشش خود بپذیر و با عدل خویش ، با من رفتار مکن .. التماس دعا پدر عزیزم روزت مبارکباد نهج البلاغه (خطبه 227 ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط angel |
|
|
کودکی در جوی خیابان پروانه ای را در حال خیس شدن یافت . بالش را گرفت و او را نجات داد ، آن شب زلزله ای قراربود آن شهررا ویران کند
اما نکرد.... ناجی آن شهر آن کودک بود
و کسی هم نمی دانست ..... آن قدراز این ناجی ها داریم و کسی نمی داند ..... التماس دعا یا حق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 تیر1388ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط angel |
|
|
در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت: التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 آبان1387ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط angel |
|
|
امام(ع)به سراغ شما بیایند یکی از دانشمندان آرزوی زیلرت حضرت بقیه الله ارواحنا فداه را داشت و از عدم موفقیت خود رنج می برد .مدتهه ریاضت کشید و آن چنان که در میان طلاب حوزه نجف مشهور است ،شبهای 4 شنبه به مسجد سهله می رفت و به عبادت می پرداخت تا شاید توفیق به زیارت نصیبش شود .مدتها کوشید ولی به نتیجه نرسید اما شب بیداری های فراوان در او صفای باطنی ایجاد کرده بود ،گاهی نورب بر دلش می تابید و حقایقی را می دید و دقایقی را می شنید .روزی در یکی از حالات معنوی به او گفته شد (دیدن امام زمان (ع) برای تو ممکن نیست ،مگر آنکه به فلان شهر سفر کنی ).به عشق دیدار ،رنج این مسافرت توانفرسا را بر خود هموار کرد . پس از چند روز به آن شهر رسید .در آنجا نیز چله گرفت و به ریاضت مشغول شد روز 37 یا 38 به او گفتند:(الان حضرت بقیه الله ارواحنا فداه در بازار آهنگران، در مغازه پیرمردی نشسته اند ،هم اکنون برخیز و به خدمت حضرت شرفیا ب شو !)با اشتیاق از جا برخاست .به دکان پیرمرد رفت .وقتی رسید دید حضرت ولی عصر (ع ) آنجا نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز می گویند .همین که سلام کرد ،حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سکوت کردند .در این حال دید پیرزنی ناتوان و قد خمیده عصا زنان آمد و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت :اگر ممکن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ 3 شاهی بخرید که من به 3 شاهی پول نیاز دارم پیرمرد قفل را گرفت و نگاه کرد و دید بی عیب و سالام است ،گفت:خواهرم! این قفل 2 عباسی (8 شاهی ) ارزش دارد ؛ زیرا پول کلید آن ،بیش از 10 دینار نیست شما اگر 10 دینار (2شاهی ) به من بدهی ،من کلید این قفل را می سازم و 10 شاهی ،قیمت آن خواهد بود! پیرزن گفت :نه ،به آن نیازی ندارم،شما این قفل را از من بخرید ،شما را دعا می کنم .پیرمرد با کمال سادگی گفت :خواهرم! تو مسلمانی ،من هم که مسلمانم ،چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را ضایع کنم ؟این قفل اکنون 8 شاهی ارزش دارد من اگر بخواهم منفعت ببرم ،به 7 شاهی می خرم ، زیرا در معامله 2 عباسی بیش از یک شاهی منفعت بردن ،بی انصافی است . اگر میخواهی بفروشی من 7 شاهی می خرم و باز تکرار میکنم :قیمت واقعی آن 2 عباسی است ،چون من کاسب هستم و باید نفعی ببرم ،1 شاهی ارزان تر می خرم !شاید پیرزن باور نمی کرد که این مرد درست می گوید ،ناراحت شده بود و با خود می گفت:من خودم میگویم هیچ کس به این مبلغ راضی نشده است ،اما التماس کردم که 3 شاهی خریداری کنند ، قبول نکردند ؛ زیرا مقصود من با 10 دینار(2 شاهی ) انجام نمی گیرد و 3 شاهی پول مورد احتیاج من است .پیرمرد 7 شاهی به آن زن داد و قفل را خرید؛ همین که پیرزن رفت امام (ع ) به من فرمودند :<< آقای عزیز! دیدی و این منظره را تماشا کردی؟! این طور شوید تا ما به سراغ شما بیایم .چله نشینی لازم نیست ، به جفر متوسل شدن سودی ندارد .عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم ! از همه این شهر, من این پیرمرد را انتخاب کرده ام، زیرا این مرد دیندار است و خدا را می شناسد ، این هم امتحانی که داد از اول بازار ، این پیرزن عرض حاجت کرد و چون او را محتاج و نیازمند دیدند،همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ کس حتی 3 شاهی نیز خریداری نکرد و این پیرمرد به 7 شاهی خرید هفته ای بر او نمی گذرد ، مگر آنکه من به سراغ او می آیم و از او دلجویی و احوالپرسی میکنم>> . التماس دعا یا حق
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط angel |
|
|
ای سرو بوستان ایستادگی! ای زیبترین گل باغ حسین (ع)! ای جوان رعنا و رشید حسین (ع) ای علی (ع) را یادگار ! ای علی اکبر !گلستانی اززیباترین گل های فداکاری ! و دریایی از آبی عطوفت را دردل خود ،جمع ذاشتی .لوح عاشورا را ، در انتظار قدم شمشیر تو نشسته تا خاطره دلیر مردی های بدر و حنین را بر آن نقش نمایی و تمثال قدم های رسول خدا (ص) را بر پهنه کربلا حک کنی .تو که در صورت و سیرت شبیه ترین بودی به پیامبر خیر و برکت (ص)! سلام و درود بی پایان بر صورت و سیرت پیامبر گونهات ... ] روز جوان را به همه جوانان و جوان دلان و جوانمردان تبریک می گویم .
یا حق
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط angel |
|
|
ای همیشه جاری ! ای بهار کوتاه !ای ترنم باران وحی ! در شکوه مقام تو حیرانم که معنویت رشته های چادرت دست نیاز می آویزد و معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند ، برهوت این دنیای خاکی شایان میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت ، تو که در آئینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی شکسته خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی ..... التماس دعا یا زهرا ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط angel |
|
آبي باشيد و دريا دل و دل آبي سبز باشيد و سبز فكر و سبز زندگي كنيد... یا حق |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 فروردین1387ساعت 6:3 قبل از ظهر توسط angel |
|
|
سلام بر حسين و اربعينش، سلام بر اربعين و زائرانش! و سلام بر اندوه هاي دل آنان كه به سوغات بر مزار كشتگان، عشق بردند و به مويه نشستند. به شوق زيارت صحن و سراي جان فزايت، اربعين شهادتت را به سوگ مي نشینیم یا حسین ... اربعين از رازهاي هستي، خصوصيت عدد چهل و اسرار نهفته در آن براى ما روشن نيست. البته چه بسا، با توجه به ويژگى هاى انسان، «چهل بار» تكرار يك رفتار پسنديده موجب ملكه معنوى و تعميق آن رفتار و قابليت نزول فيض خاص خداوند مى شود. در فرهنگ اسلامى هم عدد چهل (اربعين) جايگاه ويژه اى دارد. چله نشينى براى رفع حاجات، حفظ كردن چهل حديث، اخلاص چهل صباح، كمال عقل در چهل سالگى، دعا براى چهل مؤمن، از اين نمونه هاست التماس دعا یا حق
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط angel |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خداوندا!
که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار |
|
RSS
|