![]() |
![]() |
|
| خدایا آنقدر بر پای طلب تاول نامرادی نشسته است که جز تو هیچ معبودی را سراغ ندارم........ |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط angel |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط angel |
|
|
او کسی بود که درد شقایق ها را فهمید و قلب مهر بانش را تقدیم یتیمان کوفه کرد کسی که در جوانمردی حرف اول را میزد . کسی که حرف نخلستانهای سرفراز را می شنید و برای همدردی با این خوبان اشک های نرگسانش را روانه جوی مهر می کرد و آن ها را آبیاری می نمود کسی که در بهترین جای دنیا چشم به جهان گشود کسی که همسر زهرا و پدر حسین بود کسی که فرمود :« وفای به عهد پایه دیانت است » او مهر بان ترین خلق خدا بود او فرشته ای بود که در زمین نمی گنجید کسی که زرق و برق این زندگی سیمانی را از یاد برد و به اوج آسمان عرفان پرواز کرد . او مهربان بود او اطلسه را با شاخه های مغرور لادن آشتی داد و برای دشت زیبایی پاییز سبدی از پونه ها را هدیه آورد .چه قدر دوستت دارم ای کاش یک بار به خوابم بیایی تا بگویم به اندازه تمام عشقها دوستت دارم هر گاه نام مبارکت را می آورم شوقی در درونم پدید می آید کسی که درباره او می گویند :«لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار» یا علی مدد............. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط angel |
|
|
ز مجنونی شنیدم یا علی گفت مگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیدم یا علی گفت نسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت چمن با ریزش باران رحمت دعایی کرد و اوهم یا علی گفت یقین پروردگار آفرینش به موجودات عالم یا علی گفت خمیر خاک عالم را سرشتند چو بر می خواست آدم یا علی گفت علی را ضربتی کاری نمی شد گمانم ابن ملجم یا علی گفت مگر خیبر ز جایش کنده می شد یقین آنجا علی هم یا علی گفت یا علی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط angel |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط angel |
|
|
الو سلام این منم مزاحمی که آشناست هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابی از دل من است یا که عیب از سیم هاست ؟ خدا صدای تو نمیزسد کمی بلندتر صدای من چطور خوب واضح و رساست اگر اجازه میدهی برات درد دل کنم شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست خدا مرا بغل کن کمی نوازشم بده حضور دست های تو عجیب گرم و با صفاست سر مرا به شانه ات بگیر تا سبک شوم پناهگاه این دل شکسته شانه ی شماست خدا مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ می زنم دوباره تا خدا خداست!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط angel |
|
|
سهم من از تو
در کدامین چشمه زلال می توان تو را دید در کدامین راه نرفته می توان تو را پیمود سهم من از تو چیست ؟ گلدان خالی کنار پنجره دانه برفی که هرگز به زمین نمی رسد آفتابی که هرگز گرمایش را نمیتوان احساس کرد یا راهی که به ناکجا ختم می شود سهم من دویدن به سوی تو, و هرگز نرسیدن به توست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط angel |
|
|
دوست دارم ...! دوستت دارم. _مثلاً تا كجا؟ _بهشت. تو چي دوسم داري؟ _آره _مثلاً تا كجا؟ خنديدم و گفتم:دوست داشتن كه تا نداره. اخماتو در هم كشيدي و گفتي:اه زير ديپلم حرف بزن، يعني چه تا نداره زود باش بگو والا قهر مي كنما ... خنديدم و گفتم:خيلي خوب من تسليمم، تو هر چقدر كه مي خواي واسش تا بذار. و تو چشماتو بستي و گفتي تا خدا.... و من باز خنديدم. ...و تو رفتي و هيچ وقت معني تا رونفهميدي يا شايد بهشتتو پيدا كردي..... امّا من هنوز خيلي مونده به خدا برسم پس هنوزم دوستت دارم......! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط angel |
|
|
آموخته ام که ..........
آموخته ام که هر سفر دور ودرازی با برداشتن یک گام آغاز می شود آموخته ام که نگویم ای کاش آن را طور دیگری انجام داده بودم بلکه بگویم بار دیگر آن را طور دیگری انجام خواهم داد آموخته ام که خطا های دیگران را مانند خطاهای خویش تحمل کنم آموخته ام که مرد بزرک به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران آموخته ام که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و آموزش دیگران را بیاموزم بدین ترتیب علم خود را انفاق کرده و آنچه را که نمیدانم آموخته ام آموخته ام که بیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم آموخته ام که بیش از آنکه مرا دوست بدارند دوست بدارم آموخته ام که فردی خوش بین باقی بمانم چرا که زندگی و موهبت های آن را دوست می دارم آموخته ام که اگر از هر چیزی بهترینش را ندارم ولی از هر چه که دارم بهترین استفاده را نمایم آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید آموخته ام که آنچه امرئز در دست دارم ممکن است آرزوی های فرداهایم باشد آموخته ام که زندگی مثل یک نقاشی است با این تفاوت که در آن از پاک کردن خبری نیست آموخته ام هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست آموخته ام زیاده روی شاید مقدمه نا شنوایی باشد ..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط angel |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خداوندا!
که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار |
| پیوندهای روزانه |
|
الله نسیمی از بهشت پرواز به سوی او... روی خط دلدادگی دلکده تنها ترین پرنده کجاست یاری کننده ای که یاری کند مرا؟ آشیانه عشق ما کلبه متروک آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|